Monday, June 23, 2008

آيا می توانم...

گفت می تونم دوستت داشته باشم. و منتظر پاسخ دخترک ماند. دخترک نگاهی از بالای چشم به او کرد و همان طور که سرش را پائین انداخته بود کتاب هایش را زير بغل زد و دوید. چنان دويد که منگوله فرمز کلاهش به شاخه ای که کنار راه چشمه بود گير کرد و ماند. او نفهميد و رفت.

مرد گفت من می تونم شمارو دوست داشته باشم. اين را سئوالی پرسید. در جواب نگاهی را ديد که به او دوخته شده بود و سايه از لبخندی که بر لب های او افتاد. ديد او دست هایش را به هم ماليد و سوار اتوبوس شد. منتظر ماند تا او از پنجره اتوبوس نگاهش کند که کرد. اتوبوس رفت و در مه غليط پائيزی گم شد.

پائيز رسيده بود، بوی برگ های سوخته در رهگذر جنگل پيچيده لای مه رقيقی که محيط را اثيری می کرد. پرسيد می تونم دوستت داشته باشم آيا. زن نگاهی به خورشید کرد که تلاش می کرد تا از لای ابرها خودی بنماياند. و بر آن خيره ماند. انگار چيزی در خاطرش گذشت که با انگشت کنار چشم هايش را پاک کرد.

پرسید می تونم دوستت داشته باشم. و باز هم خيره بر او منتظر پاسخی ماند.زن فقط آهی کشيد و کتابش را بست و از روی نيمکت بلند شد. کتابش را زير بغل گذاشت و لنگ لنگان رفت. آفتاب پائيزی پهن شده بود بر رهگذر باريک جنگل. مرد آرام مسير نگاه او را دنبال کرد. به همان خانه رسيد که از بامش دودی نازک به آسمان آبی می رفت. به خانه ای که می شناخت.

در فاصله هر کدام از این سئوال ها و سکوت ها، ده سال گذشته بود. هر بار آمد و روی همان نيمکت نزديک مدرسه شان نشست، هر بار در چهارمين روز از پائيز. و باز پرسيد. و اينک ديگر آن جوانک نبود، موهای خاکستری، چهره ای با رد پای گذر ساليان. از دورها آمد. ولی رساند خود را از دورهای دور زمين. باید می رسید به قراری که از چهارده سالگی با خود داشت. چهل سال پس از اولين بار.

"می پرسم می توانم دوستت داشته باشم" اين را با صدای بلند گفت اين بار، اما آرام و بی شتاب. انگار با باران سخن می گفت که بر سرو رويش می ريخت و داشت از کنار گردنش عبور می کرد و او عين خيالش نبود. بی آن که کسی بر نيمکت نشسته باشد گفت. گفت و نشست. آن قدر نشست که شب سايه خود را بر جنگل و درخت و نيمکت انداخت. پس خط نگاه آخرين بار را گرفت و از راهگ باريک جنگلی گذشت و ايستاد روبروی خانه ای که دود از دودکش آن بالا نمی رفت .

آنگاه برگشت و راه باريک کنار جنگل را رفت تا گورستان. بی نشان و رهنما رفت. رفت تا بر بالای سنگی ايستاد. آخرين و تازه ترين سنگ گورستان. وگفت می توانم دوستت داشته باشم. اين بار پرسشی در کلامش نبود. گلايه ای بود شايد. و شنيد که يکی می گفت جوابت دادم هر بار، نشنيدی. می پرسيد نشنيدی. مرد فرياد زد چرا شنيدم، هر بار شنيدم. هر بار شنيدم. خم شد و منگوله قرمز کلاه را بر سنگ نهاد، بوسه ای زد که چهل سال را در حسرتش گذرانده بود. اين بار با تاکيد گفت، بی هيچ نگرانی، بی سکته و آرام گفت، بلند و با اشگ گفت: دوستت دارم. و حس کرد که صورتش را نهاده است بر کف دست های مهربانی.
[تکه ای از کتابچه آبی]

<$I18NNumdeklab$>:

At June 24, 2008 at 1:37 AM , Anonymous Anonymous said...

Boghzzz too galum oomad...
ajaab hesssi darehhh , cheghadr tasvir...
agar dobar bekhuni hatman ashket sarzir mishe ..kafieh ke Moonlight beethiven ro ham knaret dashteh bashi ...

Aghaye Behnood, Amoo Bhenood

ma ba neveshtehaye shoma va amsaleh shoma bozorg shodm va be shomaha eftekhar mikonim, va bedunid ke ofohe ma ofoghi roshan khahad bud.

be omideh didar (arezuee yek tarafeh:)

 
At June 24, 2008 at 1:38 AM , Anonymous Anonymous said...

rasti yadam raft khodamo moarefi konam : sina

shayadam mohem nebud:))

 
At June 24, 2008 at 9:10 AM , Anonymous نرگس said...

عالی است من همیشه ارزو داشتم که شما تمام وقتتان صرف این گونه نوشتن ها می شد. گرچه خودم هر وقت شما از سیاست حرف می زنید بی صبرانه به تماشا می شنییم و هیچ کس به جز شاملوی بزرگ برایم چنین حسی را نداشت. اما ارزو دارم سیاست را رها کنید که روزمره است و گذرا در حالی که من مطمئن هستم از همین متن شما الان بچه ها ده ها کپی گرفته اند. می دانم خواهشی بی جاست

 
At June 24, 2008 at 9:11 AM , Anonymous بلقیس said...

آیا کتابی دارید به اسم کتابچه آبی یا کتابچه آبی واقعا کتابچه ای است که چاپش نکرده اید. دست کم بگذاریدش روی اینترنت. چه حسودیم شد

 
At June 24, 2008 at 12:31 PM , Anonymous بهار said...

بمیرم الهی

 
At June 24, 2008 at 12:46 PM , Anonymous Anonymous said...

Daad e be daad!
http://www.youtube.com/watch?v=6rgt5hzMvCI

 
At June 24, 2008 at 1:17 PM , Anonymous رضا said...

شده روزی چند بار وبلاگ شما را بگشایم تا شاید نوشته ای بیابم که آرامم کند.چه میشد اگر همه دور هم بودیم در کشور خودمان

شاد زی

 
At June 27, 2008 at 12:22 PM , Anonymous محمود said...

بهنود جان درود!

دوباره همان کتاب رویا به رنگ «آبی» و دلمشغولی ها و عاشقانه هایی که شبیه قلب پاک تان است!! وقتی کتابچه آبی باشد حتمن دریاست نوشته هایش و تاویل پذیر!! اما نمی دانم چرا این خاطره ی خاکستری، تجربه ی خود ِ خودتان است!! شاید چون از کتاب آبی درآمده است


شاد زی

 
At July 7, 2008 at 8:24 PM , Blogger Mohammad said...

salam, chera inghadr kam minevesid, dele ma migireh vaghti roz haye poshte sare ham miyayim inja va shoma baz ham matlabi nadarid, rasti haletton khobe? yadesh bekheyr har roz sobh donbale soton shoma dar neshat o asre azadegan o... rasti che rozhaye jazabi bood...

 
At July 8, 2008 at 4:05 PM , Blogger Faranak said...

وقتي در دل فرياد ميزنم، صدايم را مي‌شنود ولي نمي‌فهمد چرا فرياد مي‌كشم!
وقتي بلند فرياد مي‌كشم...

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home