Thursday, November 22, 2007

ای آرزوی محال


یک آرزوی دیرینه در بشر هست برای پرواز. از ازل بوده است. و یکی از دلایل این آرزو تمایل بشر به طی الارض و یا جهانگردی و اشنا شدن با جهان است و دیگری نگریستن از بالا به دنیا. نگاه کردن شهر و دیار خود از بالا. وقتی این عکس در برابر چشم آدمی می نشیند با خود می گوید چه آسان آن آرزوی محال تحقق گرفت. به خصوص که هفته گذشته دوچرخه هائی که با دو بال پرواز می کنند، یعنی هلی کوپتر ساده و کوچک، به نمایش در آمد و گفته می شود که تا هشت سال دیگر تجاری می شود. یعنی تکمه ای و پرواز.

یعنی به همین سادگی در زمانه ما خواب پرواز. تعبیر شد. مبارکتان باد.

<$I18NNumdeklab$>:

At November 24, 2007 at 5:17 AM , Anonymous Anonymous said...

فکر نمی کنم منظور از رویای بشر این نوع پروازها باشد . حالا گیرم که شما رفتید سوار آن دوچرخه ها هم شدید و یک چند وجبی از زمین رفتید بالا . چه اتفاق خاصی برایتان افتاده است . اگر پرواز مفهومی داشته باشد برای بشر ، این مفهوم همانا رهایی است . این قدر معانی و آروزهای روح بشر را محدود و کوچک نکنید.

 
At November 24, 2007 at 11:32 AM , Anonymous هیوا said...

آقای ناشناس کمی سنگین . اینقدر تند برخورد نکنید همه که مانند شما همکلاسی سقراط نبوده اند . عزیز دل درباره کسی صحبت می کنی که پنجاه سال است مردم او را می شناشند من و تو خوب است کاری کنیم که مردم ما را بشناسند. آن وقت اگر نقدی هم بکنیم ازمان قبول می کنند همین طوری رو هوا نمی شود

 
At November 24, 2007 at 9:35 PM , Anonymous Anonymous said...

درتعجبم که مسعود بهنود احازه میدهد که فردی متناقض گو وتیکه پران وکیل مدافعش بشودگرچه حق انتخاب کامنتها با اوست.کارهیوا جان کار خاله خرسه هست یعنی مانند دفاع شریعتمداری ازخاتمی ،هاشتی وکروبی.

 
At November 26, 2007 at 1:27 PM , Blogger روزگار said...

حالا دعوانکنید،گیرم آرزوی شما جناب ناشناس این باشه که کنار خوشه های پروین پرواز کنید ، بالاخره وجب وجب باید اوج بگیرید. ضمناٌ حدااقل یه اسمی برای خودت انتخاب کن که آدم بتونه با یه اسمی صداتون کنه نه اینکه مجبور بشیم بگیم همون ناشناس عصبانی.

 
At November 29, 2007 at 10:32 AM , Anonymous Anonymous said...

منظور من اینه که پروازهای بهتری هم هست برای آقای بهنود . از آن نوعی که خودش هم گاهی دارد . من اصلا عصبانی نیستم . خیلی هم سرحالم اما چه اشکالی دارد ناشناس باشم . اسم من به چه درد شما می خورد . اصلا اسم من چه ربطی به من دارد . فراموشش کنید . آقای بهنود دوچرخه و عکس ماهواره ای و چهار وجب بالا پریدن شاید برای چند سطر نوشتن بهانه ی خوبی باشد . اما نمی تواند ما را رها ، پاک ، بی نیاز و بزرگ کند . ما برای چیز دیگری آمده ایم . برای کاری مهم، اساسی و حیاتی که فراموشش کرده ایم . در حقیقت به یاد آوردنش بسیار مشکل است . اما من دوست دارم با این شاگردهای شما حرف بزنم این طوری به نظر می آید که هر کدام برای خودشان آدم های تنهایی هستند.

 
At November 29, 2007 at 10:42 AM , Anonymous Anonymous said...

در ضمن من آن ناشناس اولی هستم یعنی آن ناشناسی که اولش نوشت ای بابا چند وجب پریدن که دیگه این قدر آب و تاب ندارد و رمز پرواز در ابتدا رهایی از جاذبه بوده است و یک چنین چیزی . اما ناشناس دومی که گفته بود خانم هیوا چرا تکه پرانی کرده و مثل کروبی دفاع کرده یا یک چنین چیزی من نبودم اما آن سومی که گفته من می خواهم ناشناس باشم و بشر فراموش کرده که چه می خواسته هم من بوده ام . حالا دیگه این قدر سخت نگیرید .

 
At November 30, 2007 at 5:27 PM , Anonymous خسته said...

ایرانیان عزیز البته قرن هاست که پروازرا کشف کرده اند و اسباب و آلاتش را هم به اقصی نقاط دنیا با خود برده اند...خداوند نگاه دارد "ولایت هرات" خودمان را...آمن یا رب العالمین

 
At December 3, 2007 at 12:13 PM , Blogger harki said...

سلام
من هم برای نظر دادن هم برای نصیحت کردن واجد الشرایط نیستم ولی تو رو خدا اینقدر دعوا نکنید.
ارزو های بشر روز به روز داره به تحقق می پیونده ولی تا ابدهم تمومی نداره ولی ارزوی من اینه کهبتونم این دوچرخه رو بخرم تا پیر نشدم واز پیری هم نمردم چون احتمالاً این دوچرخه ها به علت تحریم ایران نمی یادانشااللهیا این دولت به سر بیاد یا این تحریم

 
At December 4, 2007 at 7:35 AM , Anonymous Anonymous said...

مثلا فکرش را بکنید . این دوچرخه ها بیاید و ما برویم همونطوری که زمین را با ترافیک شهری خودمان داغان کرده ایم آسمان را بد منظره و زشت و شلوغ کنیم . همین یک آسمون آبی خلوت و آرام و هنوز زیبارا داشتیم که دیگر آن را هم از دست می دهیم . بشر موجود خرابکار و فضولی است . حالا هر آرزوی می خواهد داشته باشد همان بهتر که توی این دنیا به تحقق نپیوندد . من همون ناشناس اولی هستم که امروز پاک شادیم را از دست داده ام ؛ چون مادرم در سی سی یو بستری شده است .

 
At December 5, 2007 at 12:35 AM , Blogger sohoori said...

وقتي كه مي‌رسم به حوالي‌يِ خانه‌اَت

گُم مي‌كنم من از هيجانم نشانه‌اَت

بو مي‌كُنم تمامِ درختانِ شهر را

من در هواي يافتنِ آشيانه‌اَت

پُر مي‌كند مشامِ مرا، من كه تشنه‌اَم

محبوبه‌وار عطرِ نجيبِ شبانه‌اَت

در باز مي‌شود، بدني داغ پشت دَر

درگيرِ آن «نمي‌شود» ِ كودكانه‌اَت

ترديد در حوالي‌يِ در موج مي‌زند

مثل هميشه، من نگرانِ بهانه‌اَت

سُر مي‌خورد نگاهِ پُر از شرم‌اَت از تن‌اَم

چون بند تاپ قرمزت از روي شانه‌اَت

.........................................................

از پله ها، به كوچه، به سوي درخت‌ها

من دور مي‌شوم زِ حوالي‌يِ خانه‌اَت

مثل هميشه پنجره ها بسته اند و باز

پايان ندارد اين غزلِ عاشقانه‌اَت



سه‌شنبه 15 آبان 86

مشهد

اميربهروز قاسمي
www.sohoori.tk

 
At December 8, 2007 at 2:13 PM , Anonymous Anonymous said...

بهنود عزیز، گوگل ارث را فراموش نکنید.

 
At December 30, 2007 at 6:38 AM , Anonymous Anonymous said...

آنژیو گرافی و بالن .

 
At January 5, 2008 at 3:14 PM , Anonymous Anonymous said...

بهنود عزیز، جرا دیگر قسمت شب نوشته ها را آپدیت نمی کنید.
در ضمن منتظر پادکست شما هم هستیم. آخ که چه می‌شد اگر شما روزی فقط 20 دقیقه، فقط 20 دقیقه صرف وبلاگ می‌کردید. مثلا از هر رمانتان چند صفحه ای را می‌خواندید و فایل صوتی‌اش را برای دانلود می‌گذاشتید. قسمت گالری عکس می‌گذاشتید، پادکست را دست کم ماهی یک بار آپدیت می‌کردید.
مشکلات تکنیکی همه قابل حل هستند و روی کمک وبلاگستانی‌ها حساب باز کنید.
راستی چه خبر از رمان جدیدتان؟

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home