Thursday, September 13, 2007

شاهرخ و سوک مادر


با اشک خواندم. درد کشیدم و خواندم. ایستادم و خواندم. بیدار ماندم و خواندم. نفهمیدم که تلفن زنگ زد. نخواستم بدانم. نفهیمدم که چگونه گذشت. چنان پرشد هوای سینه از مهر، از مهری که در صفحه به صفحه و سطر به سطر کتاب درج بود که ياد خویش گم شد از ضمیرم.
در صدائی کرد و چند نامه و بسته به داخل خانه افتاد. گشودمشان. در آن ميان کتابی بود که دکتر حسن کامشاد فراهم آورده است با نام "سوک مادر" شاهرخ مسکوب. گشودم هنوز پستچی در راهرو بود که چشمم به تصویر مهربان مادر شاهرخ افتاد، پس دیگرش از دست ننهادم تا تمام شد آن 125 صفحه. و تمام پر شدم از احساس مهربانی. مهری که شاهرخ به مادر می ورزید و با آن نثر فاخر آن را بیان می کرد، و مهری که حسن کامشاد به دوست از بچگی اش ورزیده و کتابی چنین آراسته است. پس آی آدم ها، معدوم نشد مروت و وفای به عهد.

شاهرخ مسکوب که نوشتن [چنان که خود نوشته در خواب و خاموشی] برایش یک جور عبادت بود. و احیتاج به حضور قلب داشت، مادرش را مثل همه فرهیختگان می پرستید. در کارنامه ناتمام نوشته "مادرم ... بیش از هرکس در من اثر کرده بود، در ساخت اخلاق یا روحیه ام... او بدون اين که خودش بداند يا اصلا به اين فکرها بیفتد شالوده هویت من بود"

شاهرخ جای دیگر در یادداشتی در هجدم خرداد 1343 همان سال که مادرش مرد نوشت "من در تن مادرم زندگی کردم و اکنون او در اندیشه من زندگی می کند. من باید بمانم تا او بتواند زندگی کند. تا روزی که نوبت من نیز فرارسد به نیروی تمام و با جان سختی می مانم. امانت او به من سپرده شده است. دیگر بر زمین نیستم، خود زمینم و به یاری آن دانه ای که مرگ در من پنهانش کرده است باید بکوشم تا بارور باشم"

و مرگ را، مرگ را که سرانجام آدمی است و در 1384 سرراه شاهرخ نشست، او خود چنین نوشته است "آدم نمی تواند از همان اول چنین مرگ هائی را باور کند، مرگ عزیزترین کسان را. تنها راهی که می ماند نپذیرفتن و نفی واقعیت است، از پس حقیقی که از این واقعیت سرچشمه می گیرد ناگوار است و غیرانسانی".

سی سال بعد شاهرخ مسکوب پیر شده بود اما مرگ مادر باور نداشت. رفیقش نوشته است که وقتی در زمستان 75 شاهرخ از سرطانی که در خونش خانه کرده بود با خبر شد، سه نگرانی داشت. اول آن که می گفت " انگار با تنم بیگانه شده ام" و دیگر نگران غزاله دخترش بود و سوم دلواپس کارهای هنوز منتشر نشده: ادای دین به مادرم، فردوسی و مرتضی کیوان.

کتاب مرتضی کیوان را بود و دید که در سال 1382 منتشر شد. کامشاد نوشته "بدرودش با فردوسی و شاهنامه را با خون دل نگاشت و مجال بازخوانی و غلط گیری اش را نیافت. چنان که ارمغان مور، جستاری در شاهنامه" چندماهی بعد از مرگش منتشر شد." و اين مانده بود به گردن دوستش .

تا بدانی که چرا ماندم و خواندم و چرا گریستم و خواندم، این بخش از مقدمه کتاب را می آورم.

"شاهرخ پس از زندان و شکنجه، هنگام نوشتن دستش می لرزید. در همان سال های اوليه در 1339 در نامه ای به دوستی شوخی جدی می نویسد: این دست های صاحب مرده هم می لرزد و در نتیجه نوشته ام عین خط میر شده است.

لرزش دست به مرور شدیدتر شد، به طور که در سال های اخر دیگر توان نوشتن نداشت و کارهایش را با ماشین تحریر یا کامپیوتر دو انگشتی روی کاغد می آورد. علایم این لرزش طبعا در یادداشت هایش هم می اید و گاه خواندن "خط میر" دشوار می شود. کوشیده ام آن چه درباره مادرش در نوشته هایش یافت می شد بی کم و کاست در این جا بیاورم. امیدوارم که از من نرنجد"

پس، آسان شد کارم. برایتان گفتم که کتاب "سوک مادر" نوشته های شاهرخ مسکوب زنده یادست درباره مادرش خانم عصمت مسکوب، و این مادر فرزند غلامحسین خان و ماه سلطان خانم زرکوب.

ممنونم از آقای کامشاد که رفاقت را تمام کرد با شاهرخ. ممنون هم از نشر نی که چنین کتابی پیراست در این عرصات، با کاغذ مناسب و با چاپ خوب. و برایم این همه نشانه مهرست و مهربانی و وفا که مستدام باد.

و چون در میان پرده ای از اشک می نویسم، گفته باشم که شاهرخ مسکوب هزاران هنر داشت که من که مسعود بهنود باشم یکی ندارم اما در یک جا شبیه من بود. من نیز مانند او، مادر بزرگ، "ماهی جونم" بود.

واه که چقدر دلم برایت تنگ است.

<$I18NNumdeklab$>:

At September 13, 2007 at 3:45 PM , Anonymous مرجان said...

رفتم که بگیرم و بخوانم چنین کتابی را که نوشته اید باید خواند. با تشکر اگر هر گاه کتاب خوبی خواندید ما را هم به یاد داشته باشید ممنون می شویم فقط دو سطر بنویسید برای من یکی کافی است

 
At September 13, 2007 at 3:46 PM , Anonymous آدمها said...

آی آدم ها. راستی آقای بهنود با این دل نازک . یک روزی برای ما بگوئید که ایا درست است که خانم همان ماهی جون مادر بزرگ شماست. آیا این درست است که شما از خانواده قاجار هستید. آیا این درست است که سلطنت طلب هستید. این ها همه می تواند حسن های شما باشد از باب انتقاد نگفتم ها.

 
At September 13, 2007 at 3:48 PM , Anonymous Anonymous said...

از جناب کامشاد قبلا ترجمه خوب قبله عالم را خواندیم و این اواخر هم کتاب مترجمان و خائینان را دیدم که البته به کار من نیامد. اما این که شما نوشته اید را باید خواند چون شاهرخ مسکوب عزیز ما بود و خدمت ها به ادب پارسی کرد.

 
At September 14, 2007 at 4:16 PM , Anonymous Anonymous said...

من خيلي به شما حسادت مي‌كنم آقاي بهنود، خيلي زياد. هميشه دلم مي‌خواست روزنامه‌نگاري مثل شما باشم. روزنامه‌نگار شدم، اما نه مثل شما. يادم نمي ره روزي رو كه دست برقضا در شوراي تيتري كه شما عضو ثابت اون بوديد، شركت كرده بودم. شركت كه نه، در واقع فقط حضور داشتم. سال 81 بود. برام باور كردني نبود كه يك صندلي بين من با مسعود بهنود فاصله است. مسعود ِ بهنود ِ آدينه! شما رو از آدينه شناخته بودم.تمام حرف‌هايي كه اون روز زدين رو به خاطر دارم! راجع به مطلبي بود كه كسي در روزنامه ايران نوشته بود اندر مزايا و معايب متروي تهران كه فكر مي‌كنم اون روزا هنوز در دست ساخت بود. يادتونه؟
منو ببخشيد، ذهنم رفت به اون سالها و كلي حرف‌هاي بي‌‌سر وته زدم. شرمنده. فقط مي‌خواستم بگم كه هميشه از كوچ شما تاسف مي‌خورم. از فكر اينكه حضورتون چه قدر مي تونست براي نسل جديد روزنامه نگارها مفيد باشه، غصه‌ام مي‌گيره. اقاي بهنود عزيز، از صميم قلب اميدوارم هميشه سلامت و سربلند باشيد. دلم مي‌خواد روزي برسه كه بتونم در كنار شما كار كنم

 
At September 15, 2007 at 2:55 AM , Blogger اندیشه said...

این گونه نوشتن این غزل به منظور عدم قطع ارتباط واژگان در جمله ها بود. تجربه ای مربوط به چهار پنج سال پیش. به هرحال این یک غزل است:





سه نقطه ... سکسکه....ساکت !

خطی سياه و ممتد و ترانه ی يک مردِ مست و سر در گم :

« تلو تلو »

و سپس آسمان مرده و غم گرفته ای که نمی بارد از لجِ مردم

شما, بله, خودتان, خانمِ قشنگِ سياه !

که روی لحنِ صداتان نشسته يک کژدم

چرا نگاهِ شما راه می کشد هر شب

از اين کويرِ ترک خورده تا حوالیِ رُ م

و بعد , مست -همان مستِ سطرِ اولِ شعر-

نگاه کرد به دختر

نگاه کرد به خُم

و ديگر هيچ صدايی نيامد الّا دف

تُ تُم تُ تُم تُ تُ تُم تُم تُ تُم تُ تُم تُم تُم

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home