Wednesday, September 5, 2007

شب نگاه تو

غزلی خواندم از امیربهروز قاسمی که نمی دانم این غزل را در کرمان سروده و یا کرمانی است و در کرمان. اما غزلش طعم اسمان های کرمان را داشت. حس خوبی . این هم از حسن های اینترنت که وبلاگ سحوری را در دسترسمان گذاشت. لازم نیست گرد شهر دنیال غرل خوب بگردی همین جاست . هنوز ساده است و هنوز سمباده ها دارد که باید بخورد. اما خوب است و روان. با لذت من همسفر شوید. کمی از این دنیای بد فاصله بگیریم. به خصوص آن جا که مجبورمان به سیاست می کند.

شب ، نگاهِ تو نيست ، اما من

به خيال اَم تو با منی ، با من

از کنارم عبور کردی ... وَ

ماندم اين جا چه قدر تنها ، من

مثلِ آن شب ، درست يادم هست

تو همان جا نشستی ، اين جا من

هيچ کس هيچ چيز فکر نکرد

هيچ کس زُل نزد به تو ، يا من



خواب می بينم اَت که تنها ای

هيچ کس با تو نيست ، حتا من !

<$I18NNumdeklab$>:

At September 8, 2007 at 10:41 PM , Blogger اندیشه said...

سلام دوست عزيز و بسيار بزرگوار
مدت ها پيگير مقالاتتان بوده و هستم.
اما ناگهان موهبتي بس عظيم رسيد:
شعر من در سايت شما!
بسيار باعث افتخار بود.
من اهل مشهدم و شعر مربوط به دوران دانشجويي در كرمان.
اميدوارم باز هم افتخار حضور شما را در سحوري داشته باشم

 
At September 8, 2007 at 10:44 PM , Blogger اندیشه said...

بانوی سربه زيرِ غزل های گاه گاه

زيباترين بهانه ی تکرارِ يک گناه

وقتی سکوتِ نابِ تو تصوير می شود

يوسف پناه می برد از چشمِ تو به چاه

احساس می کنم به نگاهِ تو خيره بود

دیشب خراب و خيس و پريشان و مست ، ماه

من فکر می کنم که تو هم مثلِ من ... ولی

تو فکر می کنی که سرت مانده بی کلاه

شايد من اَم که باز به بی راهه می روم

شايد نگاهِ توست که جامانده روی راه

لب خندِ دست های تو با من غريبه نيست

با من غريبه نيست دل اَت ... آی تکيه گاه !

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home