Thursday, August 2, 2007

حضور تلفنی

آقای هاشمی زنگ زدند که می خواهند خطبه بخوانند تا آرش داماد شود. صدای خودش آمد در گوشی: اجازه ... بزرگ تر و از اين حرف ها... از دیروز که خبر داد که زمان دفتر نويسی رسیده و رخت دامادی می پوشد به فکرش بودم. حالا اين ها که از کنارم عبورم می کنند و می بينند با چه دقتی گوشم را به گوشی چسبانده ام، چه می دانند در چه کاریم. تا خيال را در خنچه بگردانم، خاطرات روزهائی که در بند بود آرش در ذهنم زنده شد، و خاطرات روزهای کلاس، کم سن و سال و کوچک اندام با نکته بينی های تک زبانی. اما تا بخواهی مهربان و مفيد.

حالا اين اختراع گراهام بل دارد صدای شادمانی را از تهران می آورد به گوش من. خودم را آماده کرده بودم که به عروس و داماد تبريک بگویم و زندگی سعادت بخش آرزو کنم، از همين دور. اما تا هلهله از جمع برخاست و با اجازه بزرگ ترها... بغض راه گلويم را بست که نتوانستم به مهدخت که دو سه ثانیه بود تازه بله گفته بود تبريکی بگويم. حالا چرا بغض نمی دانم. اين عادت پدر و مادرهاست که در اين مواقع از فرط شعف گلويشان بند می آید. آرش هم مثل فرزندست برای من.

تا آرش برود برای امضا کردن سی چهل فصلی که در سند هست برای مردان، تلفن دست دکتر علی بود که برايم فضا را گزارش کند . اين فن سالار نواده آيت الله مازندرانی و از خانواده محترم سلطانی، هر کار می کند بايد کامل و بی نقص باشد از نقشه و مهندسی و بررسی های فنی صنعتی، تدريس تا گزارش عقدکنان آرش. که ناگهان گزارش قطع شد به فریاد هل هل و معلوم شد که آرش و مهدخت زن و شوهر شدند. در اين وسط نگار خانم هم به عنوان دستیار گزارشگر مددرسان آمد. البته خانم ها معمولا در اين جلسات کارهای واجب تری دارند تا گزارش کردن برای پدرخوانده ای دورافتاده .

چنان که خزر هم شب با مسنجر آمد و گزارش تصويری داد.

آرش فقط شاگرد من نبوده، دوست و برادر کوچکم هم بوده است. به عقلی که دارد، خیلی جلوتر از سنش. از برآمده های دانشگاه شريف . از آن خوش [یا بد؟] شانس هائی که وقت دانشکده رفتنشان با دوره اصلاحات همزمان بود. اين نسل تا روزی که هست، داغ و مهر اين دوران پر و پیمان را به سينه و به دل خواهد داشت.

الان که آمدم گزارش حضورم را از دور در عقدکنان آرش بدهم یاد روزی افتادم که بچه های انجمن دانشگاه شريف دعوتی کردند، من و آقای جلالی نماينده مجلس و جوانی که مديرکل فلسطين وزارت خارجه بود رفتيم به میزگردی. روز فلسطین بود. باور دارم آن ها که از دور دستی بر آتش ايران دارند و با شهامت به تحليلش مشغولند تصور نمی توانند کرد که در آن سالن چه می گذشت و می گذرد. نگفته نگذارم خودم هم اگر چندی ديگر ميهمان اين چشم چپ ها بمانم، ديگر از تحليلش عاجز خواهم شد. در آن جلسه آرش و خزر نشسته بودند رديف اول و از چشم هايشان پیدا بود که نگران من بودند که نه وکيل مجلس بودم و نه مدیرکل، و به همين دليل مخاطب تندی های بچه ها نبودم. پس راحت می توانستم بگويم که چرا بايد از حقوق فلسطينی ها دفاع کرد. يکی از بچه ها رفته بود پشت ميکروفن و با لحظه غلیظ آمریکائی [آن هم تگزاسی] ترور را تلفظ کرد و با همان آوا "خشونت" را. درست مثل این که دندان را تازه کشیده باشد و زبانش بی حس باشد و نتواند جمعش کند. حرفش هم اين بود که هواداری از فلسطينی ها درست است اما گروهی که جمهوری اسلامی ازش حمايت می کند تروريست است. حالا يکی بيايد درستش کند.

باری آن جلسه وقتی تمام شد مثل همیشه آرش و خزر بگو مگویشان شده بود بر سر اين که من بايد اين حرف ها را آن بالا می گفتم یا می گذاشتم وکیل و نماينده دولت بگویند.

همين است رسم روزگار که دانشجوها داماد می شوند، یا استاد می شوند و هر چه برسر استادان يا پدران آورده اند، نسل بعدی به سرشان می آورد. اگر دولتمردان معمولا درمانده در تدبیر، خود را ناگزير نبينند که در اين روند دخالت کنند و يکی را به زندان اندازند و ديگری را پاکسازی کنند و آن يکی را وادارند تا با تلفن در مراسم عقدکنان پسرش شرکت کند. بماند.

جای گله گذاری نیست. دارند قند می سایند. عروس و داماد آرزو داشتند که خطبه شان را آقای خاتمی بخواند. امروز و فردا به نظرم به مقصود می رسند. قانون و آئین به جا آورده شد، حالا مانده رسم سویدای دل.

<$I18NNumdeklab$>:

At August 3, 2007 at 10:31 PM , Anonymous Anonymous said...

مبارك باشد. ولي آقاي بهنود پدرخوانده كه مي داني لقب كيست؟؟ دور از جان شما. به شما همان برادر بزرگ مي آيد.

 
At August 5, 2007 at 2:42 AM , Anonymous Anonymous said...

بهنود: اين‌بار به احمدي‌نژاد راي مي‌دهم

سلام
این را تو نوشته ای بهنود؟ واقعا عجیب است
بازتاب خبر داده که تو نوشته ای:
ببین :
http://www.baztab.com/news/72692.php

 
At August 8, 2007 at 11:22 PM , Blogger Hatef Khaledi Alidoosti said...

طنز خوبی است این که بازتاب به خیالش خیلی جدی
چاپش کرده!

 
At August 19, 2007 at 3:38 AM , Anonymous Anonymous said...

در مورد فيلم بابل نوشته بودي
منم نوشتم

 
At September 3, 2007 at 3:43 PM , Anonymous Anonymous said...

حسوديم شد. چقدر عزيز است پيش شما.خوش به حالش

 
At September 12, 2007 at 2:08 PM , Anonymous Anonymous said...

نمیدونم چرا قسمت شد الان بیام براتون کامنت بذارم. ولی از همینجا به این آرش بی معرفت میگم (چون شاید بیاد بخونه!) "پارسال روزی که می رفتی همدیگه رو دیدیم. خبر رفتنت رو ندادی. خبر اومدنت رو هم از بچه های کنکوردیا شنیدیم. خبر ازدواجت رو هم که از اینجا خوندیم. آخه تو چه رفیقی هستی؟؟؟ حداقل برای مهدخت نازنین ما شوهر خوبی باش"

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home