Friday, June 15, 2007

به حرمت بودن

حیفم آمد این غزل ناب سیمین خانم بهبهانی را نخوانید. اگر وسیله دم دستم بود حتما برایتان می خواندم، اما همین طور هم زمزمه اش کنید دلنشین است. بهتر مضمونی برای یک ترانه که در جمع های اعتراضی خوانده شود


کولي! به حرمت بودن, بايد ترانه بخواني

شايد پيام حضوري, تا گوشها برساني

دود تنوره ي ديوان, سوزانده چشم و گلو را

برکش ز وحشت اين شب, فرياد اگر بتواني

هر ديو شيشه ي عمرش, در بطنِ ماهي سرخي

ماهي شناور آبي, کِش راه و رخنه نداني

هر دختري سرِ ديوي, بنشانده بر سرِ زانو

چونان که کنده ي هيزم, برشِمش نقره نشاني

ديوانِ تشنه ي يغما, زان دختران پريسا

بردند از رخ و از لب, برد و عقيقِِ يماني





کولي! به شوق رهايي, پايي بکوب و به ضَربش

بفرست پيک و پيامي, تا پاسخي بستاني

برهستي تو دليلي, بايد ضمير جهان را

نعلي بساي به سنگي, تا آتشي بجَهاني

اعصارِ تيره ي ديرين, در خود فشرده تنت را

بيرون گرا که چو نقشي, در سنگواره نماني





کولي! براي نمردن, بايد هلاکِ خموشي

يعني به حرمتِ بودن, بايد ترانه بخواني...

<$I18NNumdeklab$>:

At June 15, 2007 at 2:09 PM , Anonymous Anonymous said...

salam aghaye Behnoud,dar morede ketabe khanoom soalati daram,,mishe e-mailetuno behem bedid.mamnun

 
At June 21, 2007 at 11:07 AM , Anonymous Anonymous said...

جان جان خدایش زنده بدارد سیمین خانم را

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home