Tuesday, November 2, 2010

فخرالسادات

این هم چکیده ای از یک قصه . برگی دیگر از دفتر آبی

گفت خب جانم می خواستی کتاب منو بخوونی.

ابرو لنگه به لنگه انداخت و گفت خیلی خوب باز يک نم بارون زد، گل باقالی هم به هوس افتاد نفش قناری بازی کند، بازیتونو بکنین.

سرهنگ همان طور که تاس را لای انگشتانش می چرخاند گفت حالا سر چی هس. فخرسادات تکانی به خودش داد و گفت حیف که با خودم عهد کردم شرط بندی نکنم معصيت داره وگرنه همون کار حضرت شمس را می کردم و با قپه و يراق می فرستادمتون محله جهودها که شراب بخرین.

سرهنگ باز تاس ها را لای انگشتاش چرخاند انگار که می خواست شیره تاس ها را بکشد و مغرور گفت به قول ناپلئون... فخرسادات جمله او را تمام کرد ... بله به قول همان ناپلئون تا وقتی دود از آشپزخانه دشمن به هواست پيروزی را جشن نگیر.

سرهنگ گفت ديگر کارتان به جائی رسیده که به جای آن نابغه نظامی هم جمله صادر می فرمائید. فخرسادات فورا گذاشت تو دستش که گفت من نابغه را یک دستی می کشانم به واترلو.

سرهنگ همان طور که تاس را روی تخته رها می کرد گفت ذاتت انگلیسی یه .و تاس که روی صفحه تخته نرد نشست جمله اش ناتمام ماند. چرخی زد و با دو تا دو نشست. سرهنگ اول قبول نکرد ولی چندان که لبخند موذیانه فخرسادات را دید که لای چادر نماز هم معلوم بود، دستی به ران خود کوفت و گفت ای ناکس تاس ای نامرد تاس. نه می خوام خودتون قضاوت کنین حالا موقع جفت دو بود. فقط همین نجاتت می داد خانوم گير کرده بودی . راه پس و پیش نداشتی.

فخرسادات دامن چادرش را جمع کرد و گفت حالا من جکار کنم که ناپلئون یادتان نداد جلوجلو کرکری نخوونین. قربان اون درس هائی برم که تو خواب خوندی تاريخ جنگ های نابغه نظامی. چکار کنم همه اش حواست به خیابان شاپور بود و بالاخره هم با پارتی بازی سرهنگت کردن. این آخری را آهسته گفت که جز خودشان کسی نشنود.

نازی از تو پنج دری داد زد مثل این که امشب تا ناپلئون را نبرن سن موریتس شام نداریم. سرهنگ داد زد تو دیگر جوجه نمی خواد ادا ایشون را در بیاری . خودش به اندازه اون نلسون شل حقه بازی بلده و به اندازه ملک الشعرای انگلیس زبان داره و قصه بلده . فخرسادات آهسته گفت ناسلامتی خانم سرهنگم. و بلند خطاب به دخترش گفت جونم هیچی نگو کشتی هاشون به گل نشسته الان اوقات ندارن امپراتور. و تاس با دو تا شش از لای انگشتان سفيد و باريکشش پرکشید و پیش از آن که روی تخته بنشیند فخرسادات بلند شده بود. چادر نماز سفیدش را پيچيد به خودش و نگذاشت سرهنگ دیگر حرفی بزند صدا زد حسن عمو سفره را بنداز، جناب سرهنگ گشته شونه. و این را به طعنه گفت.

سرهنگ زير لبی غر زد: من اگر شانس شما را داشتم، الان پتل پورت را فتح کرده بودم .
و حسن ختام تخته بازی شبانه شد ملاحت فخرسادات که همان طور که داشت سفره را می چید گفت: عوضش تا بخواهی من شانس داشتم که سایه یک کس بالا سرم است که همه عالم حسرتش را می خورند. این یا از خیراتی که بابام می کرد یا دعاهای مادرم.

سرهنگ که داشت تخته را جمع می کرد گفت خدا رحمتشان کند. فخرسادات نالید خدا رحمت کند جناب یاور را.

پدر شوهرش را از روز اول جناب یاور خطاب می کرد.

[]
و این یک شب بود مثل همه شب ها، چه تفاوت داشت که در نهاوند بودند و اسدالله خان روی شانه اش دو تا ستاره نحیف بود یا در رضائیه فرمانده، نازی و محسن متولد شده بودند یا فخر سادات شکمش بالا بود. زمستان بود و پایه کرسی بودند یا تابستان بود و روی تخت شیرازی در حیاط نقلی خانه پدری فخرسادات.

شب هائی هم که سرهنگ ماموریت بود و نبود، فخرسادات خونه شاگردی، همسایه ای، فامیلی را می نشاند به گفتن نقل خوبی های سرهنگ. می گفت خداوند عالم تو خلقت این مرد بدی نگذاشته، انگار وقتی ماه منیر خانم ایشان را حامله بود شیطان رفته بود مرخصی. یک حرف درشت، یک ظلم، یک بدگوئی، یک ترک اولی در عمر نکرده است. خدایا تو شاهدی... و وقتی این ها را می گفت. همه وجودش در کلمه بود. و کلمه همه وجود او بود.

[] []
در همه آن همه سال فقط یک بار دل فخرسادات تکان خورد، یعنی لرزید، فقط یک بار. حکایت داشت.

اوج ماجرای نفت بود. فخرسادات از زبان برادرها و زن برادرهایش که هر دو توده ای شده بودند می شنید دکتر مصدق عامل آمریکائی هاست، از زبان پدر و خواهرهایش می شنید که توده ای ها می خواهند مملکت را بفروشند به روس ها، شاه و سید ضیا می خواهند مملکت را اجاره بدهند به انگلیس ها، فقط یک مرد هست اون هم مصدق. دلش شور می زد. یک جورهائی فکر می کرد این وضعیت ممکن است به زندگی آن ها ضربه ای بزند. گاهی که در خیابان ها شلوغی بود به خودش می گفت الان کجاست، تفنگ در نکنند بخورد به او. از بعد از ظهر زود حیاط نقلی را آب می پاشید

همان زمان ها بود که فهمید از تیر خوردن به آدم و نقش شدن وسط خیابان هم مصیبتی بدتر هست، آن هم وقتی است که همسایه ات برسد در را سخت بگوبد و خودش را بیندازد وسط حیاط و فریاد بزن فخرالسادات خانم شوهرت پسرم را کشت. فخرالسادات در عمرش تندتر از این حرفی نزده بود که زد. فریاد زد خفه شو. و سرش را گذاشت روی دامن محتشم خانم همسایه شان و شروع کرد به گریه کردن برای نوجوانش.

<$I18NNumdeklab$>:

At November 2, 2010 at 6:42 AM , Anonymous نفیسه said...

گفت و گو نداشت .....

 
At November 2, 2010 at 7:26 AM , Anonymous مه لی said...

آقای بهنود یا آن طور که دلم می خواهد مسوود جون خواهش خواهش خواهش کارهای دیگه را ول کنید فقط قصه بنویسد. من که ده بار خانوم را خوانده ام و تا همین الان سه بار کوزه بشکسته را و در آرزوی دیدن جای پای سرورالسلطنه تا شمال بجنورد و ده جنگل رفته ام، خواهش می کنم ، چطور بگم بعد از صد و پنجاه سال که شما بروید سفر این ها می ماند. من به عنوان اعتصاب دیگه به سایت مجموعه مقالات نمی رم پشت همین در می مانم و آن قدر سرم را به دیوار می زنم مثل فخرالسادات که شاید در باز شود.
ملی

 
At November 2, 2010 at 7:27 AM , Anonymous Anonymous said...

خدای من میشه . اینا خاله و دائی جان سرهنگ من بودند.
چقدر آشنا بودن چقدر مهربان بودند

دلم گریه می خواهد

 
At November 3, 2010 at 7:37 PM , Anonymous لادن said...

انقدر دلم می شکند که مقالات سیاسی این قدر کامنت می گیرد و مقالات شب نوشته ها این قدر کم . شاید همین باعث شده که برای اولین بار کامنت بگذارم. گذاشتم تا بگویم مست می شوم از نوشته های شما. به باورم هنوز از ساعر ماهی خانم مادر بزرگتان.

ببخشید که اسم ماهی جانتان را آوردم . خدایش بیامرزد

 
At November 3, 2010 at 7:37 PM , Anonymous Anonymous said...

وای راست گفته نفیسه حرف نداشت معجزه می کنی با این تصویر پردازی ها استاد این کاری

 
At November 5, 2010 at 1:13 PM , Anonymous Anonymous said...

من واقعا لذت می‌برم از قصه‌های شما، کاش میشد این قصه‌ها رو با صدای گرم شما شنید.


شالیز

 
At November 8, 2010 at 2:57 PM , Anonymous Anonymous said...

بازم قصه بگید، همیشه قصه بگید. قصه‌های بهنود شنیدنیه، نفس کشیدنیه ، کاش هیچوقت تموم نشه

 
At November 10, 2010 at 12:37 AM , Anonymous آذر said...

اولش فکر کردم بخشی از یک نوشته ی قدیمیه
دنبال نام نویسنده و این چیزها گشتم
خیلی عالی بود
چقدر حال و هوای قدیم رو دوست دارم
هرچند سن و سالم به این چیزها قد نمی ده
دلم این آدمها رو می خواد
و یه مسعود بهنود که بنویسدشان

 
At November 15, 2010 at 3:12 PM , Anonymous behnoud khan az in dokhtarak hemayt kon said...

بابا خانم علی نژاد بیا دو تا فحش به کروبی بده تو این وب سایت فراماسونری روسی خودنویس و قال قضیه رو بکن . اینها رهبرشون استالین است . کاری کرد که سران انقلاب ( کودتای مارکسیستی نیروی دریایی علیه جنبش اصلاح طلبانه کرنسکی ) مارکسیستی همه بشقاب بشقاب گه خوردند و از دادگاه تقاضا کردند که آنها را هر چه زودتر اعدام کند . چون خیلی احساس خیانت میکردند به مارکسیسم و لنینیسم و استالینیسم .
حالا جرم نابخشودنی شما مصاحبه با مادر ندا یا X یا Y نیست . اینکه او چی گفت و شما چی نوشتین فقط بهانه است . اینها خودشون از داخل زندانها نامه قلابی مینویسند روانه برزیل و .... میکنند . کسی هم نیست بگوید ان بیچاره ها که در زندان هستند مگر در کتاب خانه یا حمام سونا هستند که چپ و راست نامه مینویسند و لابد میدن شکنجه گران بیارن بیرون سریعا با پست fed ex بفرستند به دست رادیو فردا و سارکوزی و لولا و کوشنر برسه .
حالا هی اینجا بهت حمله میکنن و نمره کیلویی میدن به خودشون ، یعنی ان روزنامه نگاران درجه ۴ و ۵ که دلخور ن چرا اونها را تو جرس راه ندادن .اینها نشستن کروبی مصاحبه کنه حمله کنن ، مهاجرانی و سروش و کدیور حرف بزنن حمله کنن ، گنجی صداش در بیاد حمله کنن . اینها کارشون چماق داری و گارد فاشیستی رسانه های فراماسونری روسی هستند . میخواهند به دیگران درس عبرت بدهند که هر کس با استالین نیست کارش ساخته است . صد هزار رحمت به تمام فاشیست های تاریخ بشر .
یک کلمه با نیک آهنگ در b b c مخالفت کردی این همه قشقرق برات راه انداخت . مشکل اینها با موسوی هم همینه اگر چه از خودشونه ولی دو تا دیکتاتور نمیتوانند همدیگر را تحمل کنند . این نیک آهنگ با اون ف م سخن میخوان بشن موسوی و کروبی و رهبر جنبش سبز بشن . مملکتی که طنز نویساش خودشونو رهبر سیاسی ببینند باید فاتحه اش را خوند .

 
At November 24, 2010 at 10:59 PM , Anonymous ali_chaab@yahoo.com said...

سلام جنا بهنود.
نامه من هیچ ربطی به این پست شما ندارد.
می خواهم تشکر کنم، تشکر کنم برای کتابی که سال ها پیش آن را نوشتید و من تازگی ها با آن آنا شدم؛ حروف.
تشکر می کنم بابت حروفی که کنار هم نهادید تا اثری وزین به جا بماند برای ما.

 
At November 30, 2010 at 4:31 PM , Anonymous Aida said...

فوق العاده بود آقای بهنود

 
At December 1, 2010 at 9:57 PM , Anonymous Anonymous said...

استاد بهنود...

این قصه بقیه هم داره؟ یعنی‌ از کارهای جدیدتان است؟

منتظریم آقای بهنود.

آنوش

 
At March 4, 2011 at 10:52 AM , Anonymous sudeh said...

واقعا با ملی‌ موافقم که شما باید قصهٔ بلند بنویسید. درسته میگن ما نسل سوختهأیم ، ولی‌ لاقل شما نوشته‌هاتون رو از ما دریغ نکنید. با خانوم من حداقل یک سال زندگی‌ کردم، شاید تنها کتابی‌ باشه که هر موقع وقت داشته باشم، هنوز هم بهش برمی‌گردم، ازش لذت می‌برم، با بدبختیهاش گریه می‌کنم و با خوشحالیهاش خوشحال میشم! لطفا بنویسید!

 
At February 26, 2012 at 12:43 AM , Anonymous Anonymous said...

نمی‌ دانم تا چه حد این نوشته به حافظه تاریخی‌ ما کمک می‌کند هر چند که گوارا نوشتید اما پدرم که داشت میمرد در بستر بیماری برای یافتن حرفی‌ ، نمی‌دانم چرا از لکهای سیاهی که بر دستانش بود پرسیدم ، شاید برای این که برگردد به گذشته‌های دور و از قدرت بدنی مثال زدنیش در جوانی بگوید و کمی‌ در آن محیط بیماری و ناتوانی یادی از گذشته‌های سرشار از طراوت کند و روحیه بگیرد اما با نگاهی‌ پر از حسرت گفت جای ترک‌های سرهنگی است در اداره شهربانی که یادگار دوران جوانی است و ملی‌ شدن نفت .

سرهنگ شما اگر چه یقیناً میتوانست باشد و علیرغم بازیهای شاه وزیر که در کودکی کرده بود با منشی دیگر سرهنگی لطیف باشد اما فراموش نکنیم قائده چیز دیگری بود اگر نبود وضع ما این نبود

بهروز

 
At December 4, 2012 at 2:14 AM , Anonymous Anonymous said...

فوق العاده بود.همیشه از اثار شما لذت برده ام.
شیوا

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home