Thursday, June 14, 2007

نقد و حکم

دوستی کتابی برایم فرستاده است از آقای کیوان پهلوان که قبلا کتاب خوبی از وی در باب رضاشاه خوانده بودم. کتاب دقیق و روشنگری که قسمت های تاريک مانده ای از زندگی رضاشاه را بیان می کرد. آن کتاب بعد از کتاب آقای نیازمند به نظرم کتاب ماخذ خوبی بود و هست درباره رضاشاه. اما این کتاب اخیر که به دستم رسید گویا مخصوص بررسی کتب سیاسی معاصرست و در بخش اولش کتاب بی ارزش من "این سه زن" را هم نقد فرموده اند. به مرحمت دوستی که کتاب را فرستاده بود، و به هوای آن کتاب اول ، رفتم این کتاب را هم بخوانم اول فصلش به نام خود برخوردم، شانسی صفحه ای را گشودم که نمونه ای از خروار باشد. دیدم نباید بقیه اش را بخوانم چون من هم مثل همه ممکن است ضعف نفس داشته باشم و از این که کسی با چنین لحنی دور از ادب درباره ام سخن بگوید خشم بگیرم.بنابراین از آن گذشتم و همین قدر توضیح را بسنده می کنم.

من هرگز ادعای نوشتن تاریخ نکرده ام . کتابم حتی سیاسی هم نیست و اولش هم نوشته ام این تاریخ نیست. اما برای تقریبا هر تصویری که "در این سه زن" داده ام با اين و آن سخن گفته ام و بعضی را نوار گرفته ام. با وجود این با نوشتن "این کتاب تاریخ نیست" در پیشانی کتاب زحمت منقدان کم کرده ام.بنابراین لازم نبود که منقدی بگوید تو که به سن و سالت نمی رسد چطور از گریه رضاشاه در بچگی خبر داری.

از فصل مربوط به خودم و به قصد نشان دادن نادرستی مطالب این سه زن که گذشتم و به بقیه فصول کتاب رفتم دیدم یک امر را باید به نویسنده تذکر داد که هیچ ربطی به آن چه درباره من مرحمت فرموده اند ندارد.

این که کسی به خاطر تعلق های خانوادگی و یا همشهری گری و یا شیفتگی های شخصیتی و حتی از سر وطن دوستی شخصیتی مانند رضاشاه را پسندیده باشد فهمیدنی است، عیبی هم ندارد، حتی حسن می تواند بود. و این که چنین کسی از میان دریای نسخ متعدد و گفته های متضاد به زحمتی هر چه را مثبت است درباره کسی مانند رضاشاه جمع کرده باشد، این هم باز کار بدی نیست. دست کم معمول است. تازگی ها کسانی به فکرشان افتاده که همین کار را با دکتر مصدق و دکتر شریعتی و دیگران بکنند [از جهت منفی] و آقای پهلوان هم همین کار را کرده اند با دید مثبت. چه خوب. چه خوب که ما مردم قهرمانان تاریخی خود را عزیز بداریم. این از نظر من درباره کار ایشان.

اما این که آدمی دانسته ها و یا ندانسته های خود را مطلق بگیرد و کار را تمام شده تلقی کند و به اساس همین متر به داوری دیگری مشغول شود و با کلمات و جملاتی که ممکن است بی ادبانه باشد با علامت های تعجب و استفهام دیگران را متر کند، به نظر صحیح نمی رسد. به ویژه اگر درباره کسی باشد که خود نوشته کتابم تاریخ نیست و ادعائی نداشته باشد.

مطمئن هستم که روزی ما هم متمدن خواهیم شد. از جمله خواهیم فهمید که آدم متمدن به دیگران آگاهی می دهد، در حقیقت با دیگران گفتگو می کند، یا پیشنهاد می کند، حکم صادر نمی کند. آن هم درباره اشخاص. عیب اکثریتی از ما این است که مدام حکم صادر می کنیم و مطلق زده هستیم. اصلا هم برایمان مهم نیست که شان صدور حکم داریم یا نداریم و اهلیتش را داریم یا نداریم. داوری و حکم صادر کردن مدام از حسن های آدم قرن بیست و یکم نیست.

مطئمئن هستم که روزی از همین روزها ، یکی از جوانان با حوصله و زمان کافی خواهد نشست و اسناد دیگری را در برابر خواهد نهاد و آن وقت هر چه در کتاب آقای پهلوان با آن اسناد نمی خواند نادرست معرفی خواهد کرد. این کاری است که از حوصله و مجال من بیرون است. اما شايد آن روز نویسنده محترم متوجه شوند که به جای این مجموعه ای که ايشان گرد آورده اند از هر مثبت است درباره رضاشاه، نوشته ها و اسناد دیگری هم وجود دارد، هر دو به یک میزان احتمال خطا دارد.

کار بهتر همان است که در ممالک راقیه معمول است. نوشته ها، نظرات، اسناد و معتقدات خود را عرضه کنیم و بگذاریم روزگار داوری کند. عجله نکنیم که این همان کاری است که دیکتاتورها می کنند و سعی می کنند به جای آیندگان درباره خود داوری کنند. وسایل و امکاناتش را هم فراهم می آورند و برای علاقه مندان بعدی خود می گذارند.

به هر حال باید از کوشش های آقای پهلوان در باب معرفی رضاشاه سپاسگزار و قدردان بود. من برای آن که ارج کار ایشان را به جا آورده باشم همین جا اعلام می دارم که هر آن چه ایشان درباره فامیل بلند مرتبه خود نوشته اند درست است، و هر آن چه من نوشته ام [الا مثبت هایش] غلط است و قابل استناد نیست. و همین جا از اهل تحقیق که ممکن است به خطا به عنوان کتاب ماخد .به رمان ها و روایت های من رجوع کنند دعوت می کنم که کتاب های دیگری را که آقای پهلوان معرفی کرده اند بخوانند

من وظیفه ای که برای خود شناختم این بود و هست که به اندازه خود نسل نو را با تاریخ کشورش آشنا کنم، اگر در این مسیر به علت قلت بضاعت و کمبود امکانات، یا به قصد جذابیت بخشیدن به روایت سیاهی را سفید کرده و حقی ناحقی گذاشته باشم، البته که باید از اهل معنا عذر خواست.

<$I18NNumdeklab$>:

At June 14, 2007 at 6:55 PM , Anonymous Anonymous said...

آي..آي...مطلب را با دل آزردگي نوشته بودي ها...

 
At June 15, 2007 at 2:44 AM , Anonymous Anonymous said...

آقای ایماگر چرا چنین می گوید مگر آقای بهنود قبلا با منقدانشان چطور رفتار کرده بودند. همیشه همین قدر [...] و آموزنده حالا این جا که به قول آقای بهنود سخن از یک نویسنده خوب هم هست. البته من کتاب آقای پهلوان را نخوانده ام از روی نوشته آقای بهنود می گویم.

 
At June 15, 2007 at 4:11 PM , Anonymous Anonymous said...

فکر می کنم این دیگر نهایت آزردگی شماست. دیگر بیش از این تند نمی شوید به نظرم. خدا لعنتشان کند که شما را دلخور کرده اند البته خواهید گفت دلخور نیستم.

 
At June 15, 2007 at 10:14 PM , Blogger سردار said...

آن دانه گندم هم شماييد و ما هيچ نيستيم!

 
At June 16, 2007 at 7:30 AM , Anonymous Anonymous said...

یاد سخنی از یک وبلاگ نویس افتاد اقای اوحدی که نوشته بود یک مقاله می نویسیم و خودمان را راس دنیا می گیرم هزار تومان در جیبمان باشد ادای بیل گیت را در می آوریم و ... راست است واقعا بگو مرد حسابی می خواهی فامیلت را در این وانفسا بزرگ کنی بکن. به دیگران چکار داری. من از متانت شما واقعا متعجبم. واقعا فکر می کنم درس برازنده ای برای نسل آینده.

 
At June 16, 2007 at 7:31 AM , Anonymous Anonymous said...

درست است من هم که کتاب اول ایشان را خواندم و خیلی خوشم آمد. اما این را که امروز نگاه کردم واقعا خیس عرق شدم. حکایت آن [...] است که سر راه بزرگان را می گرفت و بی حرمتی میکرد برای این که یک شبه مشهور شود. حالا هم [...]

 
At June 17, 2007 at 3:26 PM , Anonymous Anonymous said...

اي واي استاد انگار خيلي غمگين شده بوديد... در اين مدت نخوانده بودم چنين مطلبي از شما... اما اما يك نفر هم مثل من حقير هست كه به قصه ي مسعود بهنود هم استناد مي كند، چرا كه در نهايت بي طرفي و انسانيت نوشته شده و سرشار است از احساس پاك انساني

 
At June 21, 2007 at 11:08 AM , Anonymous Anonymous said...

آقا کار خرابتر از این حرفهاست که میگوئید

 
At June 25, 2007 at 1:52 AM , Anonymous Anonymous said...

من كه كتابهاي استاد بهنود رو معتبر تر از منابع ديگر ميدونم

 
At May 2, 2012 at 1:52 PM , Anonymous آراسپ said...

با درود به همگی
من این متن را از روی حب و بغض نسبت به بهنود و پهلوان نمی نویسم ولی از آنجایی که با نوشته های هر دوی آنها آشنایی دارم و دیدگاههای ایشان را می شناسم بر خود دیدم که شفاف سازی هرچند اندک کرده باشم.
کیوان پهلوان اگر بر اساس رابطه خانوادگی با پهلوی سزاوار سرزنش بود الان در آمریکا یا اروپا زندگی میکرد و یکی از ماموران اینتلیجنتس سرویس و یا سیا می بود.و برای بی بی سی که سر به تجزیه طلبی ایران نهاده است کوهنوردها و قاضی زاده ها معرفی میکرد.
یا در جوانی بر روی دیوار مدرسه مرگ بر شاه نمی نوشت.

 
At May 2, 2012 at 3:56 PM , Anonymous ارشاسب said...

با درود به همگی
من این متن را از روی حب و بغض نسبت به بهنود و پهلوان نمی نویسم ولی از آنجایی که با نوشته های هر دوی آنها آشنایی دارم و دیدگاههای ایشان را می شناسم بر خود دیدم که شفاف سازی هرچند اندک کرده باشم.
کیوان پهلوان اگر بر اساس رابطه خانوادگی با پهلوی سزاوار سرزنش بود الان در آمریکا یا اروپا زندگی میکرد و یکی از ماموران اینتلیجنتس سرویس و یا سیا می بود.و برای بی بی سی که سر به تجزیه طلبی ایران نهاده است [...]ها و [...] معرفی میکرد یا در جوانی بر روی دیوار مدرسه مرگ بر شاه نمی نوشت.

 
At May 2, 2012 at 4:08 PM , Anonymous طمهاسب said...

حالم به هم خورد وقتی که نوشته ارشاسب را خواندم در این وبلاگ از دست این صد در صدی ها خلاص بودیم ها. نگاه کنید بعد هم ما را حمار فرض کرده اولش می گوید من نظر ندارم . واقعا مانند طاسی که اصرار دارد به ما بگوید من مودارم . مهوع است استدلال ها .
واقعا علت عقب افتادگی ایران همین ها هستند. بخوانید نوشته جناب بهنود را که کوچک ترین تعرض و بی احترامی به نویسنده چنان نقد مضحکی نکرده بودند حالا این را از راه میرسد . اصلا شاید [...]
طهماسب

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home