Monday, June 11, 2007

به دیدار گلستان

رفتم به ديدن آقای گلستان، بیش از سی سال بود که ابراهیم گلستان را ندیده بودم. همان بود که بود، از همان سی و پنج سال پیش که از دور دیدیمش. به همان بزرگی. به همان صراحت. هیچ به او نگفتم که چقدر وقتی سخن می گفت، یاد کاوه در دلم بیدار می شد. مبدا حرکات تند و شیرین کاوه، همین جا بود. هفت هشت ساعتی از هر جا سخن رفت. دلم تازه شد ، نه به هوای خوش هیوارد هیث که از جمله خوش هوا ترین نقاط اين جزيره مه گرفته است، نه که چون در منظرم چند تا از بهترين کارهای سهراب سپهری و وزيری و محصص قاب شده بود. و البته چند تائی هم از صاحب نامان نقاشی جهان. و دو تا مجسمه بهمن دادخواه، نه که دلم برای مجسمه ها و تابلوهای خودم تنگ شد. بلکه چون گلستان به همان تازگی بود، نه زمان و نه گذر ايرانی عمر، از جایش نجنبانده است. بگو پسر مگر در این سی و یک دو ساله او را در جائی دیده ای که اين همه قیاس می گیری.

در راه که در کوچه باغ های اطراف گم شده بودم و راننده خرفت ایرلندی راه نمی جست، هیچ شتاب برای پیدا شدن نداشتم چون مه و نم هوا، بی هیچ تناسبی بين اين جا و جنوب ایران، برده بود مرا به "مد و مه" که هنوز کاری از این جاندارتر و اوريژنال تر در زبان خودمان نخوانده ام. نمی دانم باید اين چا چای اوریژنال چه بنویسم. تازه صفت تفصیلی هم بهش داده ام . می دانم که اصیل تر و طبیعی تر هم جوابم نمی دهد.

چرا این گفتم چون کتاب مه و مه را اگر خطا نکنم پائیز 48 خوانده ام. به مناسبتی این را دقیق در خاطر دارم. و یک سال بعدش رفته بودم برای اولين بار در عمرم، به خرمشهر. چقدر جنوب شرجی شبیه به مد و مه بود.اصلا خودش بود.

از قضا به مناسبتی آقای گلستان توصیه کرد که سه نوشته او را بخوانم. اگر خوانده ای هم دوباره بخوان. یکی همین گوشه از مد و مه بود که کلمه به کلمه اش را در یاد دارم:

یک نفخه گرفته سنگين.
من گوش دادم – یک یدک کش بود، در لای مه نفیر کشید.
رفتم کنار پنجره – پیدا نبود، مه آن را گرفته بود.
گوش می دادم.
موج خود را کشاند تا سنگچین کناره، و بر سطح آن شکست، و میشکست، و برگشت، بیشتر میرفت، و بر میگذشت.
لپ های سست وامیرفت.
دوباره سکوت، سنگينی.
نم روی برگهای تیغه ای نخل برق میزد، و یک چراغ جیوه ای از لای شاخه ها در هاله ای که حجم لغزانی ست، انگار چشم خسته بیدار است. از نوک هر برگی یک قطره میلرزد، و گاه، گاهی، یک قطره میافتد. در سایه کنده ها محواند، و شاخه های گسترده در حجم نور انگار سايه اند. هستی چیزی ست آويزان، بی تکیه روی سطحی سفت، محدود در حد نور، سرگردان، لغزان مانند دود، کند. من سردم است، و از میان مه و نور محو مبینیم انگار یک آدم بر کناره شط ایستاده است. انگار از صدای کشتی زائید. انگار موج او را ریخت. انگار مه او را ساخت. انگار اصلا نیست. انگار حتما نیست.

<$I18NNumdeklab$>:

At June 11, 2007 at 12:10 PM , Anonymous Anonymous said...

سلام آقاي بهنود ! ببخشيد که کامنتم ربطي به نوشته شما نداره ! امشب آقاي کيومرث پور احمد در برنامه زنده اي در شبکه تهران به اسم شب شيشه اي از فيلم مستندي در مورد شهيد آويني به اسم مرتضي و ما صحبت کردند ! ايشان اشاره کردن که بخشي از فيلم که مربوط به نظرات مسعود بهنود در مورد شهيد آويني بوده دچار مميزي و حدف گرديده و بفيه فيلم به زودي به بازار ارائه ميشود ! کنجکاو شدم نظر شما را در مورد شهيد آويني بدانم با توجه به اينکه وزارت ارشاد آقاي هرندي ما را از شنيدن سخنان شما محروم فرمودند!!!!

 
At June 11, 2007 at 2:20 PM , Anonymous Anonymous said...

آه کاش من هم بودم و مکالمات شما و آقای گلستان را می شنیدم. کاش که فیلم درست می کردید و یا دست کم صدای را ضبط می کردید

 
At June 11, 2007 at 2:21 PM , Anonymous Anonymous said...

آه چه خوب. خوش حالم دست کم شما آدم های خوب از دست تعرض ها در امانید. در نوشته ای در بی بی سی خوانده بودم که ایشان در یک قصر زندگی می کنند. ننوشتید که ایا این درست است

 
At June 11, 2007 at 2:22 PM , Anonymous Anonymous said...

اقای بهنود خواهش می کنم با اقای گلستان یک مصاحبه ای تلویزیونی بکنید مانند آن ها که با اقای شمس و ملک مدنی کردید. خیلی استادانه بود کاش این جوجه خبرنگارها یاد بگیرند

 
At June 11, 2007 at 2:22 PM , Anonymous Anonymous said...

دست اقای گلستان را می بوسم و روی شما را

 
At June 12, 2007 at 9:07 AM , Anonymous Anonymous said...

کاش جای شما بودم و آقای گلستان را می دیدم این یکی از ارزوهای من است.

 
At June 12, 2007 at 9:08 AM , Anonymous Anonymous said...

من سی ساله ام و اهل شیراز از مادرم و پدرم آن قدر از خانواده گلستان شنیده ام که نگو. با همین تعریف ها همه کتاب هایشان را از زمانی که نمی فهمیدم خواندم. فکر می کنم نسل ما چه تقصیر کرد که وقتی به دنیا آمد که همه بزرگان از ایران رفته بودند

 
At June 12, 2007 at 9:09 AM , Anonymous Anonymous said...

باز ما را بریدید به رویاهای آدم های خوب

 
At June 12, 2007 at 9:10 AM , Anonymous Anonymous said...

راست میگویند دوستان نمی شد که صدا صبط می کردید و در سایت می گذاشتید. اصلا چرا بقیه کارهاتان را ام پی 3 نمی کنید. این طوری که خیلی بهترست. با آن صدای [...] که دارید

 
At June 13, 2007 at 2:12 AM , Anonymous Anonymous said...

مرا راهنمائی کنید چطور می توانم با آقای گلستان تماس بگیرم و بپرسم که ایا ایشان کمی وقت دارند که یک قصه کوتاه از کسی که فکر می کند خیلی استعداد دارد رابخواند. خواهش می کنم

 
At June 13, 2007 at 2:13 AM , Anonymous Anonymous said...

آیا در سینمای ایران کاری مهم تر از راز گنج دره جنی شده است. ایا در فیلم مستند مهم تر از موج مرجان و خارا فیلمی داریم . آیا به جز یکی دو کار دکتر ساعدی ، قصه ای داریم که با مد و مه برابری کند. اگر جواب همه منفی است چرا شما آقای بهنود دست به کار نمی شوید که ایشان را به نسل نو بشناسانید

 
At June 13, 2007 at 3:40 AM , Anonymous Anonymous said...

این نقلی که از مد و مه کردی وادارم کرد که کفش آهنی پوشیدم و در این شهر که همه کتاب های خوب لای هری پاتر و چگونه دیوانه شدم و چگونه عاقل شوم ها گم شده است، و لای کتاب های چطور ثروتمند شویم، گشتم و گشتم . تا بالاخره به مبلغ ناچیز هشت هزار تومان یک دستفروش مد و مه بهم فروخت. دو ساعته خواندم و گذاشته ام دوباره بخوانم. ممنونم. چه حالی دست داد در این دنیای خالی و مسخره ما

 
At July 3, 2007 at 7:47 PM , Blogger Unknown said...

سلام آقای بهنود
ممنون از اینکه هستید.
چند سال قبل در ایمیل مشترکی که به شما و ابراهیم نبوی نوشتم خواستم کاش یکی از شما با آقای گلستان مصاحبه مفصلی انجام دهید. البته انکار نمی کنم که اگرشما این کار را انجام دهید بهتر و گیرا تر خواهد بود
امیدوارم حالا که شما هم همان نزدیکی ها هستید چنین کاری را انجام دهید.
واقعا حیف است مگر ما چند تا ابراهیم گلستان داریم؟
با تشکر
مهرداد

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home