Thursday, June 7, 2007

در پاریس با یادها


دو سه روزی در پاریس گذشت. هوا خوش بود و یاران سالیان دیدم و خیلی ها را هم ندیدم . محمد رضا با همه گرفتاری ها که داشت هتل کوچکی گرفته بودم برای من و آتی در سن میشل، از پنجره اش که نگاه می کردم دلم برای جوانیم تنگ می شد که عاشق پاریس بودم ، پاریس دهه شصت. می آمدم دو سه روزی و هوایش برایم پر از زندگی و هنر و عشق و ذوق بود. حالا پاریس چنان نیست. شاید هم هست و من آن نیستم. نه از آن آرمانخواهی ها چیزی مانده ، نه در کوپول سارتر نشسته و نه میدان سن ژرمن را به خاطر مرگ زودرس کامو گل بسته و سیاه پوشانده اند.

گفتم محمد رضا با هم گرفتاری که داشت و نگفتم که این دوست سی و چند ساله من درست چند روز قبل از رفتنم به پاریس پدرش را از دست داد. محمدرضا برای من برادر کوچکست، اما همه دوستان قدیم وقتی به پاریس می روند زحمتشان بر دوش اوست.

دکتر جعفر شاهید از روزنامه نگاران نسل بعد از شهریور بیست بود. ما او را از نظر مسلکی نمی پسندیدیم، چون ضد مصدق بود، ولی آسمانا شاهدی که او انسان خوب، مرد وفادار و پایداری بود. سلطنت را آن قدر دوست داست که نام دلبندش را محمدرضا گذاشت تا وقتی به شاهید وصل می شود او را به یاد آورد. نشانی پایداریش همین که در تابستان و پائیز 57 که هواداران سلطنت بیشترشان یا گوشه ای خزیده و یا مشغول یافتن راهی برای مغازله با انقلابیون بودند که خانه و ویلا - و احیانا شغل و مزایا و درجه - را حفظ کنند، و کسی نبود که آخرین 28 مرداد و آخرين چهارمین ابان را مانند هر سال جشن بگیرد، جعفر شاهید ایستاد و همه کاری کرد که سال ها کرده بود. همه به غضب نگاهش می کردند در آن فضای انقلابی، شاید خطر هم داشت اما وقتی دربار هم برگزاری مراسم 28 مرداد را تعطیل کرده بود، جعفر شاهید مدیر جوانمردان هیچ کوتاه نیامد . همان نقش های همه ساله را چاپ کرد و گرداند.

روزنامه اش هم همین طور بود . هر شماره به مناسبتی عکسی از شاه آخرین در آن بزرگ صفحه اول چاپ می شد.

باری، محمدرضا ما را مانند همیشه این سال ها در هتل جا داد و خودش برای تشییع جنازه پدر رفت به سویس و فردا بازگشت. در این فاصله گردیدم و جز نوشین و صفا - دوستان چهل ساله - و ایرج میرزای با محبت، فردین نازنینم و خانواده معلمی که به مهربانی اش دلشادم، کسی از محبان را ندیدم از جمله یار و استاد محترمم احمداحرار را.

بهانه سفرم یک شبی بود که در جمع خاندان قچر بودم، و چشمم به دیدار گروهی مردمان محترم و با فرهنگ روشن شد. چند کلامی هم به تشکر سخن راندم، از جمله وقتی خواستم فروتنی کرده باشم و گفتم از طریق مادر که آدمی به جائی وصل نمی شود، من هم که پدرم آخوندزاده ای اهل انزلی بود، صدا از جمع برآمد ، سالخوردگان به خصوص، که سخن دکتر امینی را نمی پسندیدند که هر چه به پهلوی دوم می گفت بابا اگر قاجار مانده بود سلطنت به من نمی رسید، من نوه امین الدوله سینکی هستم، ولی باز فایده نداشت و شاه که از دکتر امینی می ترسید این جا و آن جا به او و هم به دکتر مصدق و قوام می گفت این شاهزاده های قاجاری. چنان که خواهرش هم به مریم فیروز می گفت شازده خانم و حق هم داشت چرا که او فرزند فرمانفرماست.

باری پاریس همان بود، گرچه هر کس که به پرچم افراشته بالای الیزه اشاره می کرد و به یادش می آمد که بالای سر ساراکوزی برافراشته شده، ناسزائی هم نثار می کرد. اما این روزگارست. نوبت نام های بزرگ گذشته . سقف کوتاه شده و از جهتی قابل دسترس. گیرم قدیمی ها نفسشان تنگ می شود.

<$I18NNumdeklab$>:

At June 8, 2007 at 11:50 PM , Anonymous Anonymous said...

Hi Mr.Behnoud

nice suit, you looks great. I would love to be with you in Paris and you take my hand and talk to me through the great History and talk to me about the Art, social life, policy and... I have lived with your articles since 2005 and I Imagin a day you write about me!!! would be great

Hope to see you some day

 
At June 9, 2007 at 3:16 AM , Anonymous Anonymous said...

Mais je ne vois pas Tour Eiffel dans votre photo ni Place St Michel.

 
At June 10, 2007 at 10:19 AM , Anonymous Anonymous said...

اين تابلوي گردش به چپ هم نمكي دارد در آن گوشه

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home