Tuesday, January 2, 2007

خبرت رسید

هر کسی به نظر می رسد ده ها بار نگاهش کرده است. مثل من. مانند یک قصه پرکشش و دراماتيک شد ماجرای صدام، همه چيز درش بود. از حرکات قهرمانانانه تا خشونت بی انتها، جنگ با همسايگان، خيال پروری و تعصب، ولخرجی و اسراف، فقر تا حد مرگ و قحطی، خيانت و وفاداری تا حد قربانی کردن فرزندان و نوه ها.

داستان وی حتی زوايای عاشقانه هم داشت مانند قصه زينب که صدام نوشت و دختر بچه های عراقی با خواندنش گريه کردند، حس و حالی مانند هاری پاتر برای دختر بچه های انگلیسی. و حالا چطور می توان چشم از صحنه برداشت موقعی که قهرمانش را آورده اند پای طناب.

يک بارانی سياه رنگ به تن داشت. انگار خودش قاضی عسگر بود و يا عزرائیل. با رنگ پريده و چشمانی مات، مات و خالی. اتفاقا اين جا جای شعار بود، اما نائی نداشت برای شعار. فقط وقتی يک از ميرغضب ها شال سياهی را به گردنش نزديک کرد پرسيد اين چيست. گفتند تا طناب زمخت گلويت را نخراشد. نخنديد، نعره نزد، شعار نداد. مانند تسليم شده ای، گذاشت هر کار ماموران اجرای حکم خواستند با او انجام دهند.مثل همان روزی که از گودال بيرونش کشيدند. فيلم در يک لحظه صدای صحنه را هم پخش می کند که از ميان جمعيت یکی فریاد می زند زنده باد مقتدا صدر. همان طلبه جوانی که خانواده اش را همه صدام حسين کشته است، به جرم شيعه بودن و به اتهام تحريک شيعيان. و حالا شده است مظهر انتقام.

بارها فيلم را نگاه کردم. اين هنرپيشه ای نيست که نقش بازی کند. خود اوست. هم طناب جدی است و هم گلو. کلکی در کار نيست. عين واقعيت است. تا همين جا می توان گفت از اشغال عراق توسط نيروهای تحت رهبری آمريکا چيزی به عراقی ها رسيده است. آن جا که در می يابند محاکمه ای و رائی هست، تجديد نظری هست و اجرای حکمی. بعدش هم جنازه به بستگان و انتقال به گورستانی. در آن جا نيز عده ای از اهالی ده بی ترس از گزمه و استخبارات، لباس نو می پوشند و عباهای زرتراز از بقچه به درآورند و بر بالين جنازه همشهری خود می روند. کاری که برای هزاران قربانی صدام، از جمله دامادهایش نشد. کاری که با هيچ يک از بستگان صدام از ساکنان همين روستا که به دست وی به جرم خيانت کشته شدند شدنی نبود. اين تفاوت عمده ای است چه رسد که هنگام نماز ميت ، یک باره ده ها نفرشان – چنان که درعکس پیداست -موبایل های دوربين دار از جيب به درآوردند و به گرفتن تصوير از جنازه مشغول. چون شنيده اند که يکی از همين دوربين ها هنگام اعدام صدام چه کار مهمی در عالم خبررسانی کرد.

پس خبر اطلاع رسانی آزاد به روستای اوجه تکريت هم رسيده است. فقط موبایل و لباس های نو نيست که آمده. در بغداد هم عده ای باز بی وحشت از ماموران حکومتی شادمانی برپا کنند. امری که در عراق و در همه شرق معمول نیست. یا همه بايد شادمانی کنند و يا ميليون ها نفر در تشييع جنازه بر سر بکوبند. همين خرد شدن مطلق ها که رهاورد همان اشتباه محاسبه صدام و آمدن نيروهای خارجی است، امر بزرگی است. اين سربازان فردا روزی می روند و عراق می ماند با خود. اما ديگر نمی تواند به دوران مطلق هایش برگردد.

<$I18NNumdeklab$>:

At January 2, 2007 at 9:33 PM , Blogger sazesorkh said...

با درود به بهنود نازنين. عزيز دل كجا بودي كه دربه در دنبالتان بودم. كوچتان را به اين پنجره خوشگل تبريك ميگم. منتظر خاطرات نوستالژيكتان هستم. ماه باشيد اما نه پشت ابر

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home