Tuesday, December 26, 2006

ترکمن باشی

در اين دو روز چند باری دست به کار شدم برای نوشتن درباره مراد نيازاوف که خودش را ترکمن باشی می خواند که چيزی است همرديف آريامهر. اما گرفتاری اين بود که به کارهای غريبی دست می زد. در سال های اخير همان خوره که معمولا به جان همه ديکتاتورها می افتد در جان او هم افتاد. دلشوره پس از خودش. ای ترکمنستان بی من چه می کنی. همين وحشت باعث شد که موهایش را که مدت ها بود خاکستری شده بود یکدست سياه کند و با هر بدبختی خود را سالم نشان می داد و بيماری را پنهان می کرد. اما غريب آن که اصلا به باورش نبود که مرگی در کار هست. چون هيچ فکری برای آن نکرد. حالا ده ها نکته از وی مانده اول مجسمه ای در اندازه دو برابر وی در ميدان مرکزی شهر از طلای 24 حدود دويست کيلو. که هشت گارد شب و روز بايد ملتی را که چهل درصدش زير خط فرق است مواظب باشند که به مجسمه نزديک نشود. ديگری کتاب روحنامه که حکايتی است که هاله نور پيشش چيزی نيست.
وی در مواقعی که عرق مخصوص اوکراين در خونش می دويد و شنگولی می داد ادعای آن کرد که کتابش آسمانی است. تا وقتی راديو عشق آباد اعلام نکرده بود که ترکمن باشی مرد همه معلم ها موظف به تدريس روحنامه بودند و همه شاگردان مکلف به حفظش. بعد معجزاتی نسبت داده شده بود. از کسی که دست ماليد به روحنامه و کوری مادرزادش خنثی شد. تا آن دخترک که بی سواد بود و تا روجنامه را به دستش داد با سواد شد و خواند.

<$I18NNumdeklab$>:

At December 26, 2006 at 1:13 PM , Blogger masoudbehnoud said...

lk lk lk lk

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home